حكيم ابوالقاسم فردوسى

484

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

به كار آيد ؟ سالار بار گفت : نخست مىخواهم كه شاه را تندرست ببينم . آنگاه توانايى خود را بيابم و چون فرمان دهد ، بفروشم . پس بار شتران را بنهاد و خود به پيش رفت تا چگونه بازارش را گرم سازد . يك اسپ و دو جامه از ديباى چين و يك تاس پر از گوهرهاى شاهوار و دينارهاى بسيارى از براى بشار بيآورد و روى آن تاس « 1 » را با پرنيان پوشانده و در زير آن نيز مشك و خوشبوى نهاده بود . و بدين گونه همهء آنها را با ديبا و رنگ و بوى بيآراست و به نزديك ارجاسپ رفت . چون اسفنديار ، ارجاسپ را بديد ، آن دينارها را فرو ريخت و گفت : خِرد با شهرياران يار باد . اى شاه ، بدان كه من مردى بازرگانم و پدرم تُرك و مادرم از ايرانيان است . از توران مىخرم و به ايران مىبرم . اكنون نيز يك كاروان شتر از جامه و ابزار سوارى و گوهر و افسر و رنگ و بوى با من است و آنها را فروشنده‌ام و در جستجوى خريدار مىباشم . من بار را در بيرون دژ نهادم و اينك اگر شاه سزاوار بيند ، ساربانان ، اين كاروان را به دروازهء دژ بكشند . باشد كه به بخت تو از هر بدى زينهار يابم و در اين سايهء مِهر تو بيآسايم . ارجاسپ كه چنين شنيد ، گفت : دل خود شاد دار و تنت را از هر بدى آزاد ساز . بدان كه كسى در توران زمين و يا اگر هم به سوى چين و ماچين به روى ، تو را نخواهد آزرد . آنگاه ارجاسپ بفرمود تا در درون رويين دژ و در پيش كاخ او كلبهء فراخى به دو دهند و همهء بارهايش را از دشت به درون دژ آورند تا در آن كلبه ، بازارگاهى براى خود بسازد و بدين گونه ارجاسپ او را در پناه خود نگاه دارد « 2 » . پس تبنگوها را بر پشت نهادند و افسار شتران را در دست گرفتند . در آن ميان ، مرد خردمندى پرسيد كه : آيا درون آن تبنگوها چه چيزى نهان است ؟ مردى كه آن تبنگو را مىكشيد ، به دو گفت : ما مرگ خود را به ناچار بر دوش خودمان نهاده‌ايم . آنگاه اسفنديار كلبه‌اى برساخت و آن را بسان گل بهارى بيآراست . پس از هر سو

--> ( 1 ) - تاس همان طاس است . ظرفى كه در آن مايعات نوشند . ( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 197 - 195 .